جنگ، خاطره، فراموشی در شعر چسلاو میلوش مسعود هومان کتاب مجموعه اشعار چسلاو میلوش (متولد سال 1911) را از هر جا که باز کنید، چندان نخواهد کشید که با موضوعاتی مانند فاجعه، بی تفاوتی، فراموشی روبرو خواهید شد. اگر آنرا مجدداً باز کنید، به احتمال قوی درونمایه خاطره، شرم، شک نظرتان را به خود جلب خواهد کرد. و اگر بازهم به سراغ آن بروید، از وسوسه های واقعیت شگرف و درک ناپذیر و زیبا برایتان خواهد سرود. با خواندن اشعار او، حداقل با دو صدا روبرو می شوید که سخت متناقض اند اما می کوشند تا همجوار یکدیگر آرام بگیرند. یکی صدای میلوش است که بهت زده به مخروبه ها و قربانیان قرن بیستم می نگرد. و دیگری صدایی است که از هدیه واقعیت می گوید: مثلاً ابرهای سپید در آسمان آبی، آنگاه که شاعر در امواج گرم سواحل دریای کارائیب دراز کشیده است. این شاعر لیتوانیایی و برنده جایزه نوبل (سال 1980) شاهد دو فاجعه قرن بیستم- یا به تعبیر خودش "جهش خشونت بار تاریخ"- بود: ظهور نازیسم و جنگ جهانی دوم و همچنین شکل گیری یک حکومت توتالیتر کمونیستی در لهستان (که موجب رفتن او به تبعید شد). میلوش شباهت بنیادینی را در این دو نظام ایدئولوژیک تشخیص می داد: بی اهمیت پنداشتن فرد و جزئیات. نازیسم و کمونیسم حاضر بودند تا برای به تحقق درآوردن آرمان ها و اتوپیاهای خود، میلیون ها نفر را قربانی کنند، و در عمل نیز جز این کاری نکردند. علیه چنین ذهنیتی است که میلوش در شعر و نثر خود تا حد ممکن از افراد و جزئیات می نویسد. در بخشی از شعری به نام "شش سخنرانی در قالب نظم"، او از مرگ فردی عادی می نویسد که احتمالاً در هیچ کجا مگر شعر میلوش به ثبت نخواهد رسید: از مرگ خانم یادویگا- کتابداری گوژپشت. طی جنگ، پناهگاهی فرو می ریزد و کسی نمی تواند به قربانیان- از جمله خانم یادویگا- کمک کند. او که اکنون در تبعید استاد دانشگاه است، این کتابدار- و صدای دیگر قربانیان از زیر خرابه ها- را به خاطر می آورد: حال آنکه من- استاد درس نسیان و فراموشی- یاد می دهم که درد گذراست (چرا که درد دیگران است)، اما در ذهنم همچنان می کوشم تا خانم یادویگا را نجات بدهم ... اسکلت کوچک خانم یادویگا، و جایی علیه ضرورت و قانون و نظریه قرار می دهم. تضادی که میلوش در این شعر میان اسکلت کوچک کتابدار با مفاهیم ضرورت و جبر تاریخ بوجود می آورد، همچنان جسورانه است و انسانی. از نظر او، "دشمن واقعی انسان، کلیات است."
از مسائلی که ذهن میلوش را به خود مشغول می کند، بی تفاوتی مردمان و جهان اطراف است آنگاه که فاجعه ای غیر قابل تصور و انکارناپذیر در برابر چشمانشان رخ می دهد. فاجعه بی تفاوتی، درونمایه یکی از اشعار معروف او با نام "کامپو دی فیوری" است که دو حادثه انسان سوزی در طول تاریخ را کنار هم می گذارد: سوزاندن جوردانو برونو در میدان کامپو دی فیوری در رم در قرن شانزدهم (به دلیل باورهایش) و کشتن یهودیان و به آتش کشیدن گتوی ورشو در جنگ جهانی دوم (که میلوش خود از بخش آریایی نشین ورشو شاهد آن بود). هنگام سوزاندن جوردانو برونو، عامه مردم جمع می شوند و پیش از فرو کشیدن شعله ها، به میخانه ها باز می گردند و دستفروشان، کار خود را از سر می گیرند- گویی فقط تلی از خار و خسک را سوزانده اند. و هنگام سوزاندن گتوی ورشو نیز ساکنان بخش آریایی نشین در شادی موسیقی غرقه اند و با خاکستری که باد سوزان از آنسوی دیوار گتو با خود می آورد بازی می کنند: در همین میدان آنان جوردانو برونو را سوزاندند ... و پیش از فروکشی زبانه های آتش میخانه ها دگر بار پر شدند و سبدهای زیتون و لیمو دگر بار بر شانه های دستفروشان آویخته شد. در ورشو، کنار چرخ و فلکی در عصری صاف و بهاری سرشار از نوای جشن، به یاد کامپو دی فیوری افتادم. صدای رگبار گلوله ها از آن سوی دیوار گتو در آن آوای شادمانه گم می شد. و زنان و مردان سوار بر چرخ و فلک در آسمان بی ابر اوج می گرفتند. در شعر "کامپو دی فیوری"، میلوش ابتدا واکنش های معمول مردمان در برابر فاجعه را برمی شمرد. و سپس در بند پایانی شعر، آن "صدای شفقت و ترحمی" می شود که جهان را تحمل پذیر می کند؛ صدایی که در نبودش "انسان بیگانه ای است میان کهکشان ها": آن روز اما فقط به تنهایی محتضران می اندیشیدم به اینکه جوردانو، آنگاه که می رفت تا در آتش سوزانده شود چگونه نتوانست در هیچ زبانی واژه ای بیابد برای بشریت- بشریتی که همچنان به زیستن اش ادامه می دهد. حتی همکاری میلوش با شاخه غیرنظامی نهضت مقاومت لهستان، چندان به او کمک نکرد تا خود را در برابر وجدانش تبرئه کند. پس از آگاهی، دیگر معصومیت معنا ندارد. او در برابر قربانیان دو "جهش خشونت بار تاریخ" احساس شرم می کند: شرم از آنان که رفته اند، قربانیانی که نامشان را کامل به خاطر نمی آورد، شرم از نسرودن شعری در وصف شجاعت شان، شرم از خود بودن و لذت بردن از زندگی بعد از رخ دادن فاجعه. و به این ترتیب "شرم از خاطره" و زیستن با شرم و گناه به یکی از درونمایه های اصلی شعر او مبدل می شود. میلوش در شعر "همکلاسی" فرآیند به یاد آوردن قربانیان و نامشان را به رفتن دانته به دوزخ تشبیه می کند؛ آنجا که او در آن با اشباحِ معذب مردگان روبرو می شود. دختر همکلاسی او که "بی شک به سرنوشتی شوم" دچار شده است، اکنون "سایه ناخواسته ای" است در ذهن میلوش. همکلاسی در سکوتی ابدی چشم در راه است تا شاعر او را به خاطر بیاورد، از شعرش خانه ای برای او بسازد، و شاید از برزخ فراموشی اش برهاند. اما میلوش شرمگین است که نام کوچک او را به خاطر نمی آورد.
صفحه
[1]
2
|

